تبليغاتX
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی فهم نفهمیدن هاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  مرغ سر کنده کیه؟؟ منم منم      سه شنبه 19 آبان1388-23-Negar  

" یک روزی می فهمی تنهایی. می فهمی همه هستند و هیچ کس نیست. اون روز یادت باشه که عصبانی نشی که نا امید نشی که تلخ نشی یادت باشه که بلند شی یک نفس عمیق بکشی راه بیوفتی. قرار از اول همین بوده. حواست باشه الان وقتیه که یا بزرگ می شی یا فرو می ری. "


% چند ساله بودی كه به دنیا اومدی؟!


%بازم یه اشتباه دیگه .... چرا آدم نمیشم من ؟!


%
کی میدونه  9  یعنی چند؟! چقدر؟! کم نیست؟!


% به مقادیر زیادی انرژی مثبت نیاز دارم .... میتونم!  مگه نه ؟؟!



پ.ن: از ویندوز ۷ خیلی خوشم اومده اما خوب من واقعا به Babylon نیاز دارم خوب !!


لینک به نوشته  |   
 
  رقص زندگی در سمفونی یادها     جمعه 15 آبان1388-20-Negar  

شعله های آتش بالا و پایین میرفتند.ساز باد پاییزی آنها را هم به رقص واداشته بود. مثل خیلی از آدم های دور و بر وضعیت ثابتی نداشتند و مدام رنگ عوض میکردند. گاهی قرمز میشدند و گاهی آبی. هوا تاریک و تاریک تر میشد. وقت روشن کردن مهتابی های حیاط، شده بود. بالاخره بعد از ساعت ها از روی صندلی تکان تکانی اش بلند شد و رقص شعله های آتش را به حال خودشان رها کرد. چراغ ها را روشن کرد و به سمت آشپزخانه رفت. تصویر تقویم روی دیوار که تبلیغ یکی از رستوران های دور و بر بود نظرش را جلب کرد. برای چند لحظه روی نوشته های قرمز رنگ زیر تصویر مکث کرد: "رستوران چکاوک با بهترین غذاها. با ارائه ی سرویس رایگان در محدوده شهرک".  دلش مرغ بریان با سون آپ میخواست اما برای پیرزنی شصت و سه ساله، که هم کلسترول دارد و هم فشار خونش بالاست خوردن این چیزها با خوردن زهر فرق چندانی نمیکند. چشم از روی تقویم برداشت و با گام هایی آهسته به سمت یخچال رفت. هنوز کمی از سوپ شب گذشته باقی مانده بود. با خودش گفت چه فرقی میکند؟! مرغ بریان یا سوپ سبزیجات. مهم اینست که سیر شوم. سوپ را روی گاز گذاشت و همانطور که پیچ گاز را می چرخاند، فندک را فشار داد. گاز روشن نشد. دوباره فشار داد. باز هم اثر نکرد. طبق معمول همیشه با سومین فشار، شعله گرفت و گاز روشن شد. با خودش فکر کرد که همین روزهاست که دیگر حتی با سومین فشار به دکمه ی فندک هم روشن نشود. طبق معمول بر روی صندلی کنار پنجره نشست و همان طور که به منظره ی بیرون که چیزی جز دیوار سیمانی سفید نبود، نگاه میکرد و سعی میکرد همه ی  سوپش را بخورد. یاد مرد نحیف و سالخورده اش افتاد که هربار سر میز غذا با کنجکاوی بسیار میپرسید این بار در سفیدی دیوار سیمانی چه خبر است؟ و یاد خودش که هر بار با آب و تاب فراوان از چیزی که توی سفیدی دیوار میدید برای مرد میگفت. از گل های تازه شکفته ی توی باغ و پرواز پروانه های سفید. از دشتی پر از گل های شقایق وحشی یا جنگلی سرسبز و تک درخت پیر سیصدساله که ریشه هایش از خاک بیرون زده بودند و شاخه هایش خشک و شکننده بودند.

با به یاد آوردن آن روزها که پیر مرد با علاقه و حوصله ی بسیار به آنچه که نمیدید گوش میداد و طعم غذا را زیر زبانش مزه مزه میکرد، لبخندی تلخ بر سفیدی صورت زن نقش بست. نفس عمیقی کشید و  طبق عادت همیشگی آنچه را که میدید برای مردی که دیگر نبود تعریف کرد. این بار چیزی که در سفیدی دیوار میدید ساحلی زیبا با دریایی بیکران بود. گفت و گفت. از صدف هایی که از دریا و موج هایش فرار کرده بودند و منتظر دستی بودند که به سراغشان بیایند و سرنوشتی نا معلوم برایشان رغم بزند. بعضی هاشان به باغچه های کوچکی میرفتند و بعضی ها هم قرار بود به چیزی شبیه آویز گردن یا گیره سر تبدیل شوند. تعدای از آنها هم میرفتند که عضوی از کلکسیون خانگی دختر بچه ی کوچکی شوند که با دقت تمام صدفهایش را کنار هم چیده بود.  آن طرف تر کنار تکه سنگی بزرگ،مردی بود که تنهایی هایش را با دریا قسمت میکرد.دریا با همه ی وسعتش خودش را در چشمان مرد جا کرده بود. کمی دور تر از او پسر بچه ی کوچکی بود که سعی میکرد قلعه اش را روی ماسه های خیس ساحل بنا کند. ناگهان موجی زد و سفیدی دیوار نمایان شد. پیرزن به بشقابش نگاه کرد. سوپ خوشمزه ای نبود و طعمش را دوست نداشت.با این وجود بیشتر محتویات بشقاب زرد رنگش را که با گلهای درشت نارنجی تزیین شده بودند، راخورده بود. هنوز از سر میز بلند نشده بود که چشمش به نایلون سفید رنگ کنار سماور افتاد. زیر لب به خودش لعنت فرستاد که چرا باز هم این قرصای کوفتی را فراموش کرده بود. لیوان آبش را پر کرد و یکی یکی قرص های رنگ وارنگ را از حلقش به پایین سراند. ظرف ها را توی ظرفشور گذاشت. حوصله ی شستن همان یه کاسه و قابلمه را هم نداشت. فقط رویشان آب ریخت که تا صبح خیس بخورند و شستنشان سخت نشود. همانطور که از آشپزخانه بیرون می آمد نگاهی دیگر به تقویم دیواری انداخت. چیزی به زمستان نمانده بود.به سمت صندلی تکان تکانی اش که کنار شومینه بود، رفت. عینکش را به چشم زد و میل و کاموا ها را برداشت و به بافتن شال گردن شکلاتی ادامه داد.همانطور که از بالای عینکش به شعله های آتش چشم دوخته بود و زیر لب آوازی زمزمه میکرد، دانه ها را رج به رج یکی به رو و یکی از زیر می بافت. دستش در بافتن سریع بود و اگر آرتوز گردنش اجازه میداد خیلی زودتر از این ها بافتن شال گردن را تمام کرده بود.با تمام وجودش میل را در دستش تکان میداد.دوست داشت هرچه سریعتر تمامش کند. همین روزها بود که تولد 5 سالگی نوه اش را جشن بگیرند. دلش میخواست شال گردن را همراه با هدیه ی تولدش برایش بفرستد. انقدر در کارش استاد بود که بدون اینکه نگاه کند میبافت.فقط هر از گاهی چشم از شعله های آتش بر میداشت و نگاهی به آنچه که در دستانش بود می انداخت و لبخندی میزد.چیزی نمانده بود. به رج های آخر رسیده بود.آخرین باری که به شال گردن شکلاتی رنگ نگاه کرد آهی عمیق کشید و چشمش را بست. گمان میکرد با افتادن آن قطره اشک از چشمش ،دنیایش به آخر میرسد.چقدر دلش برای سرفه های مکرر آن پیرمردی که دیگر نبود تا کلاهی را که خودش برایش بافته بود را بر سرش بکشد و دستش را دور بازوی نحیفش حلقه کند و با قدم های آهسته خیابان های خلوت شهر را طی کنند، تنگ شده بود.میدانست که بعد از سی و چند سال زندگی مشترک این اولین زمستانی خواهد بود که پابه پای هم در هوای سرد و خشک زمستان از خیابان های خلوت نمیگذرند و به اجناس پشت ویترین مغازه ها نگاه نمی کنند. برای چند لحظه خودش را با او و کنار او دید. با کلاه و شال گردن سورمه ای رنگ که دست در دست هم از خیابان ها خیس عبور میکنند و تمام بحثشان این است که برای تولد نوه ی کوچکشان چه چیزی هدیه بگیرند. خواست چشمانش را باز کند و به مرد درون قاب عکس چوبی روی دیوار، که همیشه لبخند بر لب داشت، نگاهی کند که اشک از چشمانش سر ریز شد و میل بافتنی بر روی زمین افتاد. شعله های آتش همچنان با وزش باد میرقصیدند و رنگ عوض میکردند اما صندلی تکان تکانی دیگر تکان نمیخورد.

پ.ن:

      


چند وقتیه که کوچه ی علی چپ خیلی شلوغ شده... حالا من چی کار کنم؟! خودمو به کدوم راه بزنم؟! یعنی از این به بعد در مواقع خاص،کجا برم که یه قل دو قل بازی کنم؟!


لینک به نوشته  |   
 
  تا اطلاع ثانوی تعجب ممنوع و تخیل قدغن میشوم!     یکشنبه 10 آبان1388-14-Negar  

هرچه سعی کردم که وقایع دور و برم را بیخیال شوم و به سبک و سیاق یک نگار خوب بنشینم یه گوشه ای و درس بخوانم، دیدم نمیشود. علت؟!  عدم آرامش برای تمرکز حواس. علت این یکی؟ چیزهایی که اخیرا در هر گوشه و کناری که به ان پناه میبرم به نحوی بهشان بر میخورم و به چشمم می آیند. و با روند رو به تزاید این اتفاقات عجیب غریب و نادر، عنان تمرکز از دستم در رفته و تماما هوش و حواسم معطوف وقایع اتفاقیه شده است.

بله دوست عزیز از صدقه سری همین اتفاقات عجیب و نادر است که تمرکز حواسم پریده و قلم در دستم ماسیده و از شما چه پنهان، حتی به فکر تغییر نام و شهرت از "کمال تعجب" به "کمال حیرت" هم افتادم. دیدم اگر اوضاع بر همین روال بخواهد پیش برود اگر تا پایان سال، از رویارویی با این همه شگفتی مجنون و دیوانه نشوم یحتمل از تعدد نام های احتمالی ام گر گیجه خواهم گرفت و این شد که دیگر قید صم بک بودن و خشونت زدایی را زده و بر سر خود فریاد زدم که : نادان! جاهل! عوام! متعجب! متحیر!  این چه کاریست، تو را چه میشود؟! خودم صدایش را بلند تر کرده و پاسخ داد: حقت است. تقصیر خودت است که زیادی به فکر و خیالت بال و پر داده ای و میگذاری تا هرکجا که میخواهند بروند. من که انگار برق گرفته ام باشد مات و مبهوت از ایتکه خودم صدایش را برای خودم بلند کرده گفتم: که اینطور! پس دعوای توسر خیال پردازی های من است.

حالا ماجرا چه بود؟! چند روز پیش تر سر در گریبان خیال خود فرو برده بودم و هوس کرده بودم که خود را پیرزنی 63 ساله(!)ای تصور کنم که در کنج اتاق روی صندلی تکان تکانی نشسته و هر از گاهی چشم از شعله های آتش درون شومینه -که با باد پاییزی میرقصند و بالا و پایین میروند و مثل خیلی از آدم های این روزها و آن روزها ثبات ندارند و رنگ عوض میکنند و گاهی قرمز میشوند و گاهی آبی- بر میدارد و از بالای عینکش به شال گردنی که میبافد نگاهی می اندازد و لبخند میزند. همین تصورات آنی یکدفعه ای روی کاغذ رفتند و داستانکی را ساخنتد. و به این ترتیب ویر داستان سرایی در ما دوباره جوشید و فکر جدی گرفتنش بر سرم زد. از آنجا که من آدم فوق العاده خود داری هستم و خود زیاد دارم، یکی از خودهایم نگران شد که دوباره بهانه ای دست من می افتد برای کم کاری در امر درس خواندن و این شد که درجه ی حساسیت تعجبم را دست کاری کرد و من را همچون آلیس در سرزمین عجایب رها کرد.چه میدانست بدبخت که این کارش همچون از چاه بیرون آوردن و به چاله انداختن است یا حتی عکسش!

القصه، پس از این مشاجره ی لفظی بین خودم و خودم و این سکوت پسالفظی فعلا قصد هیچگونه متعجب شدن و خیال پردازی را ندارم. لطفا از هرگونه تلاشی در این زمینه خودداری کنید که من فعلا توی ترکم. همین من را بس که شاید به صراط مستقیم هدایت شوم وتمرکزم از خر شیطان پایین بیاید و دست کم  به امتحان پس فردا و تکمیل پروژه برسم. کسی چه میداند شاید کنفرانس هم دادم! آره، من!


dont worryنوشت: نشانه هایی از سارا (شیدای شب) در این باکس و اون باکس گوشی ما پیدا شده. خب من دیگه واقعا نگران شده بودم، شما رو نمیدونم.


لینک به نوشته  |   
 
  عجب هواییه !     چهارشنبه 6 آبان1388-23-Negar  
قبول داری نوشتن کاره خیلی سختیه؟! حکایت همون مثل معروف و مشهوره که میگه کاره هر بز نیست خرمن کوفتن... گاو نر میخواهد و مرد کهن. البته در مثال که جای مناقشه نیست اما همچینی بگی نگی با وجود آگاهیم نسبت به بز بودنم نمیدونم چرا هی دارم پامو تو کفش آقا گاوه میکنم! یکی نیس بگه مگه مجبوری؟! البته اگه بگه هم فرقی نمیکنه ها چون من در نهایت کار خودمو میکنم.

 میدونی چیه؟! واقعیت اینه که بعضی اتفاقا حسابی آدمو گیج میکنه. انقدر گیج که خودتو مثل یه کلاف سر در گم میبینی. و وای به روزی که چند تا از این اتفاقا یهویی و با هم بطور همزمان پیش بیان. یهو به خودت میای و میبینی که اونقدر ذهنت درهم و برهمه كه نمی‌تونی متمركز بشی و حتی واسه دل خودت چیز بنويسی. سرگيجه ميگيری كه از كجا شروع كنی. نمیدونم تو هم شنیدیش یا نه. جایی خونده بودم که از قول بزرگی میگفت : "سخت ترین قدم برای نوشتن در مورد چیزی که میخوای مطرح کنی، اولین جمله س. وقتی اولین جمله رو بگی دومی و سومی خود به خود پشت سرش میان و بعد هم جمله های بعدی. و وقتی به خودت میای میبینی که مدت هاست از جمله ی اولت دور شدی و چیزی که میخواستی رو مطرح کردی. " . الآن کجاست اون بزرگ؟! که ببینه مدت هاست از اون اولین جمله گذشتم اما همچنان در بیان حرفم موندم و هی سر و ته كاغذ و خودكار یا چه میدونم كيبورد و صفحه ی سفيد ورد رو بالا و پايين ميكنم اما دريغ از دو خط نوشته. جمله و پاراگراف بخوره تو سرش، حتی خب گفتنمم دیگه نمياد. اينجور مواقع اگه دلت بخواد با کسی هم صحبت بشی باید یه جورایی مثل مریضایی که توی مطب منتظرن، یه آه بكشی و بی‌مقدمه به اونی که بغل دستت نشسته از خوبی و بدی هوا بگی. خیلی وقتا با همین یه جمله ی کوتاه سر حرف باز میشه. با اجازتون منم از این روش استفاده میکنم. آخه امروز از اون روزاس که باید بگم : عجب هواییه!

..

..

..

نخیر! انگاری خیلی کارساز نبود. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بدجوری متعجبم در حدی که میتونین از این به بعد کمال صدام کنین!


امضا:  کمالِ تعجب (نگار سابق) 

هشتی نوشت : 88/8/8 خیلی قشنگه، نه؟!


لینک به نوشته  |